لطف همیشگی و دعوت یلدا خانوم باعث شد بار دیگه خدا رو شکر همدیگه رو اینبار در بازار تجریش ببینیم .
با این تفاوت که خانواده دوست داشتنیش رو هم زیارت کنیم!
و اینبار منو در جمع خانوادگی شون قبول کنند .
و بازم مثل همیشه منو شرمنده محبت بی دریغ شون کنند. (ایشالا روزی محبت ها شون رو به خوبی بتونم جبران کنم !)
دیدن دردانه مادرِ یلدا خانوم یکی از خاطرات شیرین من تو این سفرم به تهران بود و خدا رو شاکرم بابت این هدیه خوب .
مادری مهربون و خوش صحبت که تا دیدمشون حال خراب این روزهای منو خوب و پر انرژی کرد.
بعد از شنیدن صدای گرم مادرشون اون لحظه به این فکر بودم اگر مادرم اینجا در کنارمان بود بابت محبتی که یلدا و مادرشون به من داشتند یه لبخند از روی رضایت به هردوشون میزدند و حتم داشتم اگر الان زنده بود ، دوستان صمیمی با هم می شدند.
بماند مادر یلدا جان برای خودشون یه پا روانشناس بودند :)
و منو همون لحظه اول مات روانشناسی خودشون کردند :))
و دو تا از مشخصه های پنهان منو به من و یلدا یادآوری داشتند که البته این دو مشخصه پنهان من گاهی وقتا نمود پیدا میکنه اونم با آدم های جدید و بعد از اون با گذشت زمان ، کم کم بهتر و بهتر میشم !
روز پنجشنبه (۹۷/۱۱/۴) بعد از مدتها روز خیلی خوبی برایم بود .
روزی که با یلدا و مادر عزیزشون ، ساعت ها با هم در بازار تجریش قدم زدیم و در کنار هم بودیم و حرف زدیم (البته من بخاطر همون مشخصه ام اون روز بیشتر شنونده بودم )
واقعا روزی بود که در کنار این عزیزان بهم خیلی خوش گذشت.
البته ناگفته نماند در روز پنجشنبه ای که گذشت من شده بودم داور و یلدا خانوم شده بود بازیکن :)))
و برای همین من به این بازیکن عزیز دو تا کارت زرد دادم :))
البته اگر ساحل هم در کنار ما بود احتمالا کارت زردی به یلدا خانوم نشان میداد :))) مگه نه یلدا جان ؟!:))
البته همون روز هم بهشون گفتم علت نشون دادن کارت زردهایم به ایشون چه بود؟! :))
اینم بگم در لحظات پایانی آن روز به عینه هنر مهندسی گونه یلدا خانوم رو دیدم ولی حیف که نشد عکسی از آن هنری که با دستان هنرمند خود ، ساختند بگیرم :))
نکته جالب و خنده دار این دیدار اینبود :
بازم مثل همیشه یلدا خانوم به اسم باران علاقه نشون دادند و منو همچنان باران صدا زدند تا اسم اصلیم :))) ولی یهو وسط صدا زدن گاهی هر دو تا اسم رو صدا میزدند که ناچارا یه توضیح مختصر برای مهمان اصلی این دیدار که مادر جان بود شدند:))
+
زین پس اگر دیداری داشته باشیم ، بنا بر حس رفاقت مندی من به دوستان جانم هیچگونه خاطره این چنینی بعید میدونم تو پست های وبلاگم بنویسم چون میترسم چشم بخوریم و احتمالا از این دست خاطرات دیگه نمیذارم:))
نوع نوشتن اینبارم کوتاه و مختصر بود و نشد همه چیز رو آنطور که دوست داشتم بگم و بنویسم! (میدونم نویسنده خوبی نبودم و نیستم )
ولی واقعا من به همچین دوستانی افتخار میکنم !
دوستان گلی همچون یلدا بانو و مادر گرامیشون و ساحل عزیز و دوست داشتنیم
مثل همه شما دوستانی که سالهاست منو و غرغرهای منو تحمل کردین و دم نزدین !
ممنونم از همگی تون
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی