خرید بک لینک

شش:

بعد از هفت سال رفتم بانک کشاورزی کارت عابر بانکمو تمدید کنم که یهو متوجه شدم که بله ^__^

۲۰ هزار تومان جایزه بهم رسیده:دی الان نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟! ولی خداییش یه کوچولو خوشحال شدم :))

بلاخره بعد از عمری یه جایزه از بانک ها منم بردم :))) هفت سال میشد به این حساب سر نزده بودم :))

و اصلا بهش نگاه نکرده بودم:)) خب دیگه پولدار شدم که برم ماشینمو عوض کنم :دی


سه :

دیروز که داشتم مثل همیشه پیاده روی میکردم از یه تصادف حتمی جان سالم به در بردم :))

یه کامیون یعنی خیلی بد و اتفاقی پیچید تو یه کوچه فرعی منو هم ندید منم اونو ندیدم ولی به موقع ترمز کرد!

اگر ترمز نمیکرد الان بارانی/وارانی اینجا نبود :)) بعدش تو حین پیاده روی داشتم فکر میکردم اگر می مردم

کدوم از شما متوجه میشدین من مردم ؟:)) بعدش گفتم واقعا عمر آدم به مویی بنده و هر لحظه امکان اینکه

ما بمیریم ( دور از جون شماها ) وجود داره پس باید بفکر خودمون و اعمالمون باشیم و خیلی خوبه که از لحظه لحظه ی

عمرمون لذت کافی رو ببریم :)


دو :

دیشب تو بازی اسپانیا و ایران کلی جیغ کشیدم؛ در این حد که صدام گرفته ! کلی هم گریه کردم و الانم که بیاد باختمون

می افتم چشمام بارونی میشه :'(( در ظاهر باختیم ولی خدایی در باطن بردیم !



پنج :

من موندم همکارام (دو تن از همکارام از نوع آقایون) چه چیزی عایدشون میشه که نمیذارن که من کار خیر کنم و جلوی کارهای خیر

منو میگیرن ؟! خوبه حقوقی هم بهمون نمیدن ! دیشب از یه طرف باخت ایران منو ناراحت کرد یک طرف بخاطر

این برنامه ی جدیدی که این دو نفر بسرم آوردند ، ناراحت شدم ':((

ولی نمیدونن من تا آخرش هستم و امکان نداره با این داستان ها کنار بکشم !!


چهار :

دیروز تو ماشین خواهرم اینا بودم که یهو ناخواسته شروع کردن به بحث های پیش افتاده و اینا که معمولا هم

به هیچ نتیجه ای هم نمیرسه مثل همیشه !

و هی این اصرار میکرد هی اون (خواهرم و دوماد ) !

یهو دیدم نه این کوتاه میاد نه اون ! با لبخند ازشون اجازه گرفتم و گفتم

من همین جا پیاده میشم و میخوام برم پیاده روی ! که خواهرم گفت چی شد چرا رفتی؟! (من بی قرارم :دی )

که با لبخند رو کردم بهشون و گفتم هیچی حالم خوب نیست دوست دارم یک کم پیاده روی کنم :))بلکه حالم خوب بشه!

پیاده شدم و از این بحث های پیش افتاده خودم رو راحت کردم :) و از هوای آزاد و آرامشش و پیاده روی لذت کافی رو بردم :)

گفتم بمونم به این حرف اینا گوش بدم که چی ؟ آرامش منم بهم بریزن آخری هم کوتاه میان و اینا !

گفتم هیچی مهمتر از آرامش روح و روان خود آدم نیست !

بعد از چهل دقیقه رسیدم خونه خواستم بگم آخیش چقدر حالم عوض شد ؟چقد خوب بود ؟:)

همین که رسیدم به خونه و در رو باز کردم متوجه شدم

عه خواهرم اینا اومدند خونمون و دارن همون حرفای پیش پا افتاده رو پیش داداشم میگن :|

خواهری تا منو دید گفت عه کاشکی الان نمی اومدی تا ما چایی رو میخوردیم و حرفامون رو میزدیم بعد می اومدی خونه !

من تو دلم گفتم : دیر گفتین :| ممنونممم (با لحن مدیری بخونین! ) ولی رو بهش کردم و گفتم ببخشید که دیگه :|:))


یک :

شماره ها بترتیب نیست :) من که حواسم نیست ولی شما دوستان حواستون باشه !


هفت :

سمیرا چرا رفتی و در هم پشت سرت بستی ؟! الان برای چی دعا کنیم ؟ اینکه حالت خوب بشه بیایی درهای ورود به

وبلاگت باز بشه ؟!:)))

رفتن جناب میرزا کم بود ؟!

اونوقت توام رفتی ؟:| برگرد تا نیومدم برات (با لحن جناب خان بخون سمیرا:دی)

دعا کنیم برای این دو دوست بیانی خوبمان . ممنونم

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1397 ساعت: 17:09

صفحه بندی