یه امشب بخاطر آلرژی فصلی و سوزش شدید و درد چشمام و خوردن خاک زیاد و خون دماغم ...
نتوستم شام بپزم !!
و دراز به دراز افتادم :(
خواهرم بعد از پیک نیک ظهر ( ناهارش با من بود ) رفت خونه خودشون ، زنداداشام یکیشون که رفت تو اتاق پذیرایی خوابید !
اون یکی هم ظرفا رو شست و رفت تو اتاق خودشون ...
فکر کنم شام امشب بصرف نیمرو و کنسرو ماهی و یه مقداری غرهای زیر زیرکی مهمان باشند و باشیم.
+
علی از وقتی عموهاش و زن عموهاش رو دیده منو فراموش کرده و اصلاااا و ابدااا تحویلم نمیگیره :(
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی