خیلییی خستم .
و تا چهل دقیقه پیش ، بسته بندی گوشت ها تموم شد و رفت...
خستگی روحیم یک طرف جسمیم یه طرف بماند که گردن دردم شدت گرفته
دوست دارم این تعطیلات باقیمانده رو بال داشتم میپریدم اصفهان، کاشان، شمال ، مشهد اصلا خارج از کشور
جاییکه هیچکیییی رو نبینم و تنهای تنها حال این روزام رو خوب میکردم.
مادرم همیشه یه جمله ی قشنگ میگفت اونم این بود :
اگر میخواین این لقمه ی نونی که میخورین واسه تون حلال بشه حتی اگر شده نونی رو از سفره جابجا کنین
کاری کنین و کمک کار هم باشین نه اینکه دست به سینه منتظر باشین میزبان /صاحبخونه یا حتی مادرتون یا حتی همسرتون
همه کارا رو یه تنه انجام بده و شما فقط ببینده باشین!
این روزا همش یاد این حرف مادر می افتم و میگم چی شد که این بچه هات این حرف تو رو فراموش کردند ؟!
یا شایدم خودشون رو به فراموشی زدند ؟!
+
دعا کنید مادر این چند شب مرتب بیاد تو خوابم و این خستگی کامل از تنم میرفت...
ممنونم
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی
تاريخ: چهارشنبه
8 فروردين
1397 ساعت: 5:33