چند سال پیش، یکروز تو خیابون های تهران گشتی میزدیم.
من خواهرزاده کوچکه رو بردم یه آب طالبی براش گرفتم و از در مغازه که خارج شدم و آب طالبی دست :)
یهو یکی جلومون گرفت و گفت :
سلام خانوم ظهرتون بخیر :)
سلامشو جواب دادم گفتم ظهر شما هم بخیر :)
دیدم عه خدایا این چقدر آشناست کجا دیدمش؟^__^
یهو گفت : خانم اجازه هست باهاتون مصاحبه ی در مورد (یادم رفته الان) داشته باشیم ؟^__^
گفتم :چی ؟^__^
گفت مصاحبه مردمی :)
گفتم : نه ببخشید من مصاحبه نمیکنم :))
گفت چرا ؟آخه ؟
گفتم: نمیتونم ببخشید :))
اون لحظه به تنها چیزی که داشتم فکر میکردم به چادرم بود :دی
چون من چادری بودم ولی بنا به دلایلی (بیماریم ) تازه کشف چادر کرده بودم:دی
گفتم اگر با آقای حسینی بای مصاحبه کنم مصاحبه ام رو کل دوستام و فک و فامیل و آشنا ببینه چی میگن ؟^__^
زشته و اینا :|
برای همین به حسینی بای و همکاراش گفتم نه مرسی من مصاحبه نمیکنم :))
بماند به آقای فیلمبردار گفتم فیلم که نگرفتین ؟^__^
اونم سر به سرم گذاشت با لبخند گفت : نه نه ناراحت نباشین یه کوچولو فیلم گرفتیم که امشب تو شبکه یک پخش میشه :)))
منم گفت جدی میگین ؟^__^
خدایی فیلمو نشون ندین ها :|:))
گفت : نه شوخی بود:دی
بمحض اینکه مکالمه من با ایشون تموم شد :) و اونا رفتند :))
یهو خواهرزاده کوچکه رو به من کرد و داد زد و گفت: خالهههههه تمام امیدهامون ناامید کردی !!:|:/
گفتم چرا چی شده مگه ؟^__^
گفت : خاله داشتیم معروف می شدیم تو نذاشتی :|☹️
بهش گفتم عیبی نداره وقت زیاده برای معروف شدن
بله تا مدتها خواهرزاده کوچکه
تو فک و فامیل این خاطره رو تعریف می کرد و این شکلی معروف شدیم :دی
#قسمت_اول
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی