دیشب شب تلخ و سختی بود ...
یه آن مرگ رو دیدم ! یه آن حس کردم رفتنی شدم ! ولی موقع اومدن زلزله
مرگ رو یه آن شیرین دیدم خیلی شیرین ! فقط اون لحظه نگران حال عزیزانم بود.
حال پدر که سر کار بود ، حال خواهر که تو خونه آپارتمانی بود حال برادرام که تو خونه نبودند.
حال برادر زاده کوچکم حال زنداییم همه همه جلوی چشمم اومدند !
فقط میگفتم خدایا جون منو بگیر ولی اونا سالم باشند ! حالشون خوب باشه هیچی نمیخوایم !
هیچوقت فکر نمیکردم مرگ اینقدر شیرین حس کنم ! آماده ی آماده بودم.
بماند در حین رفتنم به سر ستون خونه لیز بدی خوردم و پام به میز شیشه ای مون خورد
و زخمی شد !
ولی زخم پا کو زخم غم رفتن هموطنان کُردم کوجا ؟:'((
غم سرپل ذهاب ، غم قصر شیرین :((
دوست دارم برم کمکشون ! اگر مرد بودم الان میرفتم کمکشون ':((
خبر رسیده گروه خونی" o" بشدت احتیاجه بازم منم "o"هستم
نمیتونم تو اینموردی هم کمکی کنم:'((
تا صبح بیدار بودیم خونه خواهرم اینا اومدند پیش ما !خیلی وضعیت بدی بود
ولی خدا رو شکر که حالمون خوبه
ولی غم هموطنان کرد غم سنگینیه خدا به خانواده شون صبر بده
از دوستانی که چه از طریق پیامک چه تلفنی چه تلگرامی چه وبلاگی جویایی احوالم بودند
بی نهایت تشکر میکنم .
ممنونم از تک تک دوستان که بیادم بودن.
+
پست قبلی تو انتشار در آینده بود برای همین منتشر شد .
و اصلا هم یادم نبود که منتشر میشه:|
برچسب: هموطنان,
نویسنده: آریا رحمانی