رفتم داخل یهو اول به کل بزرگترا سلام و روبوسی کردم بعد به آقایون سلام و احوالپرسی کردم
همه جمع شده بودند تو آشپزخونه و اکثرا سرپا بودند یه دفعه دیدم یه دختر کوچلوی ملوس داره بدجور بهم نگاه میکنه
و سرش رو عینهو ماهی (داخل آب ) بالا آورده و زل زده به من که یهو وسط جمع داد زد و گفت پس من چی ؟^__^
چشمام با چشماش حرف زد گفتم عه این که کوچولوی خودمونه ^__^ ای بابا چرا من ندیدمت کوچولوی دوست داشتنی من *__*
یهو بغلش کردم و بوسیدمش و با خنده بهش گفتم تو منو مگه میشناسی شیطون ؟^__^
یهو یه خاله اضافه کرد و گفت تو خاله (اسمم رو صدا زد ) و شروع کرد به لبخند زدن :))
بعد گفتم تو چی میخواهی ؟:)) دهنش رو یه کوچولو به نشانه ناراحتی کج کرد:|:(
اونوقت گفت خاله اول همه رو بوس کردی بعد اومدی منو بوس کردی :|:))
گفتم ببخشید خانم کوچولوی دوست داشتنی ببخشید که ندیدمت :)):** بعد کلی بوسش کردم ولی خدایی سیر نشدم ^__^
هیچوقت فکر نمیکردم نوه ی زنداییم این همه خوردنی باشه *__* حتی فکر نمیکردم اسم منو یادش باشه :))
اسم منو یادش بود ولی اسم خواهرم یادش نبود :))) بغل من اومد بوسش کردم و بوسمم کرد ولی بغل خواهرم نیومد
به زور حتی گذاشت خواهرم بوسش کنه :))
تقریبا ۶ ماهی بود ندیده بودمش ولی خیلی خوب منو شناخت حتی دادش هم در اومده بود چرا اول با اون روبوسی نکردم :))
بعد از یکمدت داشت آب میخورد منم اومدم سر به سرش بذارم و بهش گفتم خاله منم آب میخوام بهم آب میدی ؟:))
بعد گفت تو خاله ی منی :)))):دی بعد اومد لیوانی که داشت باهاش آب میخورد رو پر آب کرد بهم داد و گفت خاله بفرما آب :))
یعنی اون لحظه فقط دوست داشتم بخورمش :))^__^
++
دیدن (ی) کوچولو خیلی آرومم کرد :)
خدایا مرسی
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی