تو عمق خواب بودم که یهو با صدای داداش بیدار شدم دیدم داره میگه : آره امروز پاشو بلیط بگیر از تهران بیا اینجا !
یهو از خواب پریدم که ببینم کی رو داره دعوت میکنه بیاد خونه مون ؟^__^
یهو باز گفت حالا اگر میخوای با خانمت بیایی با ماشین خودتون همین امروز راه بیافتین ، بیاین !
دیگه طاقت نداشتم دقیق رفتم دم در اتاق داداش کوچکه دیدم بعله بدون هماهنگی ما داره
داداش و زن داداش رو دعوت میکنه بیان خونه مون:|:)
همینجوری بهش با اشاره میگم حداقل امان بده من خونه رو مرتب کنم بعد یه نفر زودی دعوت کن :|
داداش کوچکه هم بعد از اینکه تلفنش تموم شد گفت : خب کارش راه افتاده باید بهش میگفتم بیاد اینجا !
منم رو به داداش کوچکه گفتم : خب عزیز من نمیشه دو روز قبلش با من هماهنگ کنید ؟!:|
خب من الان دست تنها هم خونه رو مرتب کنم هم شام بپزم ؟ هم این همه سبزی (سبزی گرفتم خشک کنم ) رو چه شکلی
درست کنم ؟ چرا قبلش خووو به من نمیگی ؟! :| خب یه لحظه خودتو جای منم بذار:|
داداش کوچکه : خونه که چیزی نداره یه آشپزخونه است دو تا اتاقه یه هال پذیرایی یه سرویس بهداشتیه یه حمومه یه حیاط :))
که اونم تو میتونی تو نیم روز همشو بشوری هم جارو کنید هم تمیز تحویل بدی ! نگران چی هستی تو خواهر من ؟!
من : کلاً نگران توام :| اینا کمه آخه ؟؟:| با این اوج خستگی باید برم فقط آشپزخونه شلوغمو که پر از سبزی است جمع و جور کنم
بقیه جاها خوبه حداقل جمعه یه جارو کردم ولی خب باید یه دست دیگه هم بهش بزنم :|
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی