این داستان رو کم کم بخوانید :)
داستان از اونجایی شروع شد که سمیرا گفته تو وبش :دی
سمیرا یا همون بهار نارنج (اینجا)
اما باقی ماجرا را از این پیامک های همان شبی که به مشهد رسیدم توسط سمیرا شروع شد .
برچسب: خاطره,دورهمی,مشهد,تاخیر,حدودا,ماهه,برداشته, نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 2:32