پر بود از نایلون های میوه و خوراکی و تقریبا حجم سنگینی بار رو داشت تحمل میکرد !!
تا اینو دیدم به خودم گفتم بدو زود باش خودتو برسون به اون خانمه و نایلون ها رو از دستش بگیر و تا خونه شون همراهیش کن!
برای همین راهمو کج کردم و خودم رسوندم بهش و گفتم سلام حاج خانم خوبین ؟ ظهرتون بخیر اجازه بدین نصفی از
کیسه هاتون رو بگیریم و تا دم در خونتون همراهی تون کنم که بیشتر از این خسته نشین !!
سلامم با روی خوش و لبخند جواب داد و گفت : نه عزیزم زحمتتو نمیدم !! خودم میبرم همین نزدیکی ها خونمونه !
گفتم نه حاج خانم زحمت نیست خدایی !! اجازه بدین بهتون کمک کنم ! بخدا خوشحال میشم کمکی کرده باشم !
از من اصرار از اون انکار ، دیگه هیچی آخرش گفت به بچه هام قسم اگر بذارم به زحمت بیافتی خودم میبرم خونمون !
ولی خوشحال میشم نهار در خدمت تون باشیم !!
منم تشکر کردم و گفتم ممنونم ! نوش جونتون ، مزاحم تون نمیشم ! ولی دوست داشتم کمک تون کنم که اذیت نشین :)
حالا که قبول نمیکنید که هیچ ! خدا بهتون ، ایشالا قوت بده با اجازه تون من برم !
با یه دعای خیر و یه لبخند بدرقه ام کرد و جالبه هر چی ازش دورتر میشدم صدای دعاش رو میتونستم بشنوم داشت
با صدای بلند میگفت خدا خیرت بده دخترم عاقبت بخیر بشی الهی :)
درسته قبول نکردند که کمکشون کنم و اون کیسه های سنگین رو از دستش بگیریم
ولی برام شیرین شد روز سه شنبه ^__^
یه حس ناب و خوب و دعای خیر مادری که بدرقه راهم شد و چی بهتر از این ؟^__^
خدایا ممنونم برای این حس شیرین امروزم ^__^
+