خرید بک لینک
امروز ظهر تو راه برگشت به خونه نیمساعت پیاده روی کردم در بین راه یه خانم تقریبا ۶۰ - ۶۵ ساله رو دیدم که دستاش

پر بود از نایلون های میوه و خوراکی و تقریبا حجم سنگینی بار رو داشت تحمل میکرد !!

تا اینو دیدم به خودم گفتم بدو زود باش خودتو برسون به اون خانمه و نایلون ها رو از دستش بگیر و تا خونه شون همراهیش کن!

برای همین راهمو کج کردم و خودم رسوندم بهش و گفتم سلام حاج خانم خوبین ؟ ظهرتون بخیر اجازه بدین نصفی از

کیسه هاتون رو بگیریم و تا دم در خونتون همراهی تون کنم که بیشتر از این خسته نشین !!

سلامم با روی خوش و لبخند جواب داد و گفت : نه عزیزم زحمتتو نمیدم !! خودم میبرم همین نزدیکی ها خونمونه !

گفتم نه حاج خانم زحمت نیست خدایی !! اجازه بدین بهتون کمک کنم ! بخدا خوشحال میشم کمکی کرده باشم !

از من اصرار از اون انکار ، دیگه هیچی آخرش گفت به بچه هام قسم اگر بذارم به زحمت بیافتی خودم میبرم خونمون !

ولی خوشحال میشم نهار در خدمت تون باشیم !!

منم تشکر کردم و گفتم ممنونم ! نوش جونتون ، مزاحم تون نمیشم ! ولی دوست داشتم کمک تون کنم که اذیت نشین :)

حالا که قبول نمیکنید که هیچ ! خدا بهتون ، ایشالا قوت بده با اجازه تون من برم !

با یه دعای خیر و یه لبخند بدرقه ام کرد و جالبه هر چی ازش دورتر میشدم صدای دعاش رو میتونستم بشنوم داشت

با صدای بلند میگفت خدا خیرت بده دخترم عاقبت بخیر بشی الهی :)

درسته قبول نکردند که کمکشون کنم و اون کیسه های سنگین رو از دستش بگیریم

ولی برام شیرین شد روز سه شنبه ^__^

یه حس ناب و خوب و دعای خیر مادری که بدرقه راهم شد و چی بهتر از این ؟^__^

خدایا ممنونم برای این حس شیرین امروزم ^__^

+

برچسب: شنبه,دعای,مادر,شیرین,میشه, نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:28

صفحه بندی