امروز ظهر نون تموم کرده بوم باید خودم میرفتم نونوایی نون میگرفتم که همین یکساعت پیش خواهری
اومد خونمون و یه، ده تا نون لواش با خودش برام آورد :)
از قضا دومادمون برای خودشون نون میره میگیره برای منم لطف میکنن نون میگیرن :)
هر چند امروز بدجور هوس نون سنگگ کرده بودم ولی خدا رو شکر کردم که خدا حواسش بهم بوده :)
دومادمون البته وسیله بوده ولی مهم اون بالایی است که حواسش به همه چی هست :)
پدر همچنان تهرانه و من همچنان این روزا تنهام و دلم بدجوری تنگ شده براش
ولی تا خونه کرایه نکنیم نمیتونم برم تهران :((
دعا کنین مصلحت خدا برامون روزهای روشنی رو رقم بزنه! آمین .