و عمر ،شیشه ی عطر است ! پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرات از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آن چنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریاد رس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی