
این داستان رو کم کم بخوانید :) داستان از اونجایی شروع شد که سمیرا گفته تو وبش :دی سمیرا یا همون بهار نارنج (اینجا) اما باقی ماجرا را از این پیامک های همان شبی که به مشهد رسیدم توسط سمیرا شروع شد . ادامه مطلب...
ادامه مطلب
بطرز غافلگیرانه ای به دعوت آقا امام رضا (ع) و شهدای ۸ سال جنگ تحمیلی به مشهدالرضا اومدم :) اصلا فکرشو نمیکردم بخاطر یه تحقیق مربوط به یه شهید مفقود الجسد ، دفاع مقدس دعوت بشم به مشهد الرضا :) دوستام بهم پیشنهاد این کار رو دادند منم با کمال میل اجابت کردم :)) منم به زندداشم پیشنهاد این سفر رو دادم که بیاد مشهد و اونم باهامون اومد :) دیشب مهمان خانواده شهیدی بودیم و تا فردا صبح اینجایم و فردا ک...
ادامه مطلب
محلی که توش کار میکنم یه حرکت خوب داره میکنه اونم اینکه بچه هایی و مادرهایی نیازمندی که تابحال به حرم امام رضا مشرف نشدند رو قراره ببره اردو البته با کمک و مساعدت مردم خیّر و کسانی که دستشون تو کار خیره. حرکت خوب و مثبتی بود دوست داشتم. مثلا فکر کنین من دوست دارم برم امام رضا ولی خودم به هر ...
ادامه مطلب