
سلام به همه دوستان ببخشید بابت تاخیر در نوشتن این پست :| راستش امروز کلا سرم شلوغ بود از یه طرف کارهای شخصی و کارهای خونه از یه طرف کارای نذری خونه عمه ام که نذری رو داده بودند محل کارم و با اونا داشتم هماهنگی بعمل میاوردم که ببرن و الی آخر . از یه طرف در خرید و تدارک نذری فردای خودمون و از یه طرف یک کم امروز کسالت داشتم و البته الانم دارم اونقدر که درد امون رو داره ازم میگیره ولی توکل کردم به...
ادامه مطلب
این داستان رو کم کم بخوانید :) داستان از اونجایی شروع شد که سمیرا گفته تو وبش :دی سمیرا یا همون بهار نارنج (اینجا) اما باقی ماجرا را از این پیامک های همان شبی که به مشهد رسیدم توسط سمیرا شروع شد . ادامه مطلب...
ادامه مطلب