-- داشتم بهشون فکر میکردم تمام فکرم رو مشغول کرده بودند حتی موقعی که داشتم خونه رو جارو میکشیدم ...
ای بی حواس چرا اسمشون رو یادت نمیاد ؟:((
-- عیبی نداره اسمشون یادم رفته خودشون که تو قلبمن و یادم نمیره حتی اگر نبینمشون ! مهم اینه دیگه ؟هوم ؟^__^
آره مهمِ ولی کاش اسمشون هم یادت بود !!
--چه فرقی میکنه اسمشون چی بود ؟ مهم این که من دلم براشون تنگ شده دوس دارم برم ببینمشون :(
آها خواهر کوچکه اسمش حدیث بود ...
ولی هر چی فکر میکنم خواهر بزرگه یادم نمیاد اسمش چی بود ؟:(
نگران نباش مطمئنم همین فردا می بینیشون حالا چه شکلی هوم شاید آره خودشِ تو فردا براشون افطاری میبری !!
--آخه چطور من براشون افطاری میبرم من برای خانواده های تحت پوشش خیریه مون میتونم افطاری ببرم برای اونا که موسسه قبلی مون میبره !
تو از کجا میدونی الان تحت پوشش موسسه قبلی باشن ؟
-- اونوقت تو از کجا میدونی تحت پوشش این موسسه باشن ؟^__^
من نمیدونم ولی حسم بهم دروغ نمیگه مطمئنم فردا می بینشون و افطاری بهشون میدی !!
-- وای خدایِ من، اسم شون تو لیسته ! خدا جونم ممنونم :)
خدا جونم ممنونم که کاری کردین برم ببینمشون کاشکی همه اون بچه ها رو میتونستم دوباره یکجا ببینم !
خدایا بازم ممنونم ...
حس های شیرینم رو دوس دارم خدایا ممنونم بابت داشتن همچین حسی :) و ممنونم بخاطر دیدن اون دو تا عروسک نازنین :)
اینم از هدیه خوشگل شون به من ^__^

برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی