خرید بک لینک

-- داشتم بهشون فکر میکردم تمام فکرم رو مشغول کرده بودند حتی موقعی که داشتم خونه رو جارو میکشیدم ...


--اسمشون چی بود ؟^__^

ای بی حواس چرا اسمشون رو یادت نمیاد ؟:((

-- عیبی نداره اسمشون یادم رفته خودشون که تو قلبمن و یادم نمیره حتی اگر نبینمشون ! مهم اینه دیگه ؟هوم ؟^__^

آره مهمِ ولی کاش اسمشون هم یادت بود !!

--چه فرقی میکنه اسمشون چی بود ؟ مهم این که من دلم براشون تنگ شده دوس دارم برم ببینمشون :(
آها خواهر کوچکه اسمش حدیث بود ...
ولی هر چی فکر میکنم خواهر بزرگه یادم نمیاد اسمش چی بود ؟:(

نگران نباش مطمئنم همین فردا می بینیشون حالا چه شکلی هوم شاید آره خودشِ تو فردا براشون افطاری میبری !!

--آخه چطور من براشون افطاری میبرم من برای خانواده های تحت پوشش خیریه مون میتونم افطاری ببرم برای اونا که موسسه قبلی مون میبره !

تو از کجا میدونی الان تحت پوشش موسسه قبلی باشن ؟

-- اونوقت تو از کجا میدونی تحت پوشش این موسسه باشن ؟^__^

من نمیدونم ولی حسم بهم دروغ نمیگه مطمئنم فردا می بینشون و افطاری بهشون میدی !!

-- وای خدایِ من، اسم شون تو لیسته ! خدا جونم ممنونم :)
خدا جونم ممنونم که کاری کردین برم ببینمشون کاشکی همه اون بچه ها رو میتونستم دوباره یکجا ببینم !
خدایا بازم ممنونم ...

حس های شیرینم رو دوس دارم خدایا ممنونم بابت داشتن همچین حسی :) و ممنونم بخاطر دیدن اون دو تا عروسک نازنین :)


عصر شبِِ بیست سوم رمضان رفتم اون دو خواهر کوچولو رو دیدم بمحض این که متوجه حضورم شدند بدو بدو اومدند داخل حیاط خونشون :)
سلامم کردند ،منم کلی بوسیدمشون و باهاشون یه کوچولو حرف زدم با وجودی که همچنان خیلی خجالتی بودن ، بخصوص خواهر بزرگه ولی انگاری دیگه یخ شون آب شده بود :) باهام حرف زدند و دو تا هدیه خوب رو بهم دادند :)
این بهترین هدیه ی بود تو شب قدر میتونستم از خدا بگیرم :)
دیدن لبخند اونا و برگه ی نقاشی که از دفتر نقاشی شون درآوردند و هر دوشون با هم گفتند : خاله این دو تا نقاشی مال توعه ^__^
چی بهتر از این هدیه میتونست منو خوشحال کنه ؟:^__^
ممنونم خدا جون ❤❤

اینم از هدیه خوشگل شون به من ^__^

نقاشی دو تا کوچولوی دوس داشتنی ^__^

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 18:57

صفحه بندی