۱)
از گوسفند نذری جشن شون دو تا دقیقا دو تا شکلاتش به ما رسید و گوشت نذریش به خواهرم :|:)
آخه این کجای انصافه ؟:|:)
۲)
بستنی علی رو بخاطر گرمای شدید آشپزخونه مون پریشب بی سر و صدا بدون اینکه کسی از مهمون هام بفهمه خورده بودم .
یهو فهمید من بستنی شو خوردم اومده داد میزنه میگه : بستنی منو چرا خوردی ؟ :( عمه دوست داری منم بیام غذاتو بخورم ؟!:|
کل مهمونام که هیچ فهمیدن بستنی اش رو من خوردم :|:) فکر کنم پاش به خونه خودشون (طرف مادری) بخوره دیگه آبرویی برام نمیذاره :|:))
از اونطرف خواهرم براش کل بستنی آورده رو به همه میگه عمه واران سهم بستنی شو خورده دیگه نباید از این بستنی ها بخوره!
۳)
علی دیروز رو به عمو :
عمو بیا باهم فوتبال بازی کنید !!
عمو رو به علی : نمیتونم وقت ندارم !
علی رو به من : عمه !
من : جان عمه !
علی : عمه ی مهربونم بابام برام کلی بستنی خریده ، میخوام نصفشو به تو بدم ، نصفش رو خودم بخورم :)
من : عجب :)) مرسی علی جونم :) ولی تو دلم بهش گفتم
[ تو تا پریشب کلی منو جلوی مهمونامون از کوچک و بزرگ بخاطر یک بستنی سرزنش میکردی کَسَگم :))
حالا آفتاب از کدوم طرف دراومده که تو میخواهی بستنی هاتو نصف نصف کنی !؟
شیطوووون به توووو میگن :دی :)) ]
علی : عمه خوبم حالا با هم فوتبال بازی میکنی ؟!:))
من : بله :)) توپ رو بده شیطون عمه ^__^
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی