با دست پر اومد خونه سلام کرد و احوالپرسی و روبوسی
هنوز ننشسته بود یهو سوغاتی هاش رو داد دست بابام و داداش کوچکه :)
تو دلم یهو گفتم خوشبحال بابا و داداش :))
سوغاتی دارند :) کاش منم سوغاتی داشتم :)
به روی خودم نیاوردم که منم اون لحظه دلم سوغاتی هر چند کوچک از طرف داداشم خواست :))
یه لحظه رفتم داخل اتاق که یهو صدام زد :)
بهش گفتم بله داداش ؟^__^
گفت بیا خواهری بیا کارت دارم :)
یک کیسه رو بسمتم گرفت و گفت ناناقابله اینم برای تو آوردم :) ببین اندازه ته ؟:)
گفتم مرسیییی داداشی :)
اصلا مهم نبود اندازه ام باشه یا نه فقط اون لحظه برام لذت بخش شد :)
با خودم گفتم ببین داداشی به یاد توام بوده ^__^
از ذوق سوغاتیش رفتم تو اتاق گفتم اگر اندازه ات هم نباشه باید کاری کنی اندازه ات باشه ^__^
خدا رو شکر اندازه ام بود و ذوقمو بیشتر کرد :)
یه بلوز و شلوار زمستونی خوشگل بهم هدیه داد:)
خیلی خوشحال شدم :)
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی