سال آخر بود مامان روز به روز حالش بدتر میشد روز به روز ناتوان تر روز به روز سرفه هاش بیشتر
و بیشتر سرفه هاش توان بدنی شو ازش گرفته بودند .
محرم بود سبزی های نذری رو پاک کرده بود ، همه چیزش آماده کرده بود برای نذری .
گندم حلیم هم آماده کرده بود ولی توان بدنی دیگه برای مادر نمونده بود که بخواد و بتونه نذری
حلیم و سفره رو تو خونه مثل هر سال برگزار کنه از اون طرف دید حال پدر هم خوب نیست ...
دید با این حال و اوضاع نمیتونه تو خونه این همه نذری بده !! تو یه روزی سوار ماشین شد و رفت
به یه حسینیه و نذرش رو داد ، اسم حسینیه ... بود ...
سالها به این حسینیه ارادت خاصی داشت محرم که میشد امکان نداشت نره این حسینیه !!
میگفت میرم اینجا برای عرض تسلیت به مادر حسین (ع)! این حسینیه هر سال مراسم خاصی برای محرم داشت.
رفت و اومد گفت نذری سفره امسال اونجا پخت میشه، هنوز تاسوعا و عاشورا نیومده بود.
سبزی و برنج باقی غذاها رو برد داد مسئول حسینیه و یک مقدار هدیه هم دهد خادم حسینیه !
قرار شد حسینیه تقبل کنه تو دهه ی اول قرمه سبزی بپزه و نذر حاج خانوم رو توزیع کنه !
حاج خانوم برگشت خونه رفت پیش حاجیش یه صحبت های رد و بدل شد !حاجی هم موافقت خودش
رو با تصمیم حاج خانوم اعلام کرد !!قرار شد روز بعد تصمیم بعدی حاج خانوم عملی بشه !
روز بعد رسید بعد از اذان صبح و خوردن صبحانه ، حاج خانوم یه تاکسی بار گرفت و کلی دیگِ غذا و حلیم
گازِ غذا و قابلمه رو سوار تاکسی بار کرد و با پدر برد حسینیه !!
خادم حسینیه اومد جلو که تشکر کنه از حاج خانوم رو به حاج خانوم و حاج آقا گفت :
یک هفته است مسولین آشپزخونه ی حسینیه هی به من اعلام میکنن دیگ حلیم و غذاهامون خراب شدند
و نیاز به تعویض دارند !! اما من هنوز اونا رو به صبوری دعوت کرده بودم و میگفتم صبر کنین!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی