چند روز پیش تو آشپزخونه مشغول پخت و پز و شستشوی ظروف بودم که تو این حین با خودم فکر میکردم
اگر روزی به هر علت من اینجا (خونه پدری) نباشم اونوقت چی میشه ؟ آیا کسی حاضر هست برای خودش غذا بپزه ؟!
آیا مهمانان خانه انجام میدن ؟! بعد گفتم خب قطعا هر کسی میاد اینجا دیگه خودش باید پخت و پز و شست و شو و باقی کارا رو انجام بده !
دیگه به این موضوع فکر نکردم و صداش هم در نیاوردم !
تا موقع ناهار که سر سفره بودیم که یهو زن داداشم تو جمع همین سوالو از خانواده پرسید ؟
اگر روزی روزگاری واران (اسم کوچکمو صدا زد) به هر علتی اینجا نباشه و اصلا بره خونه خودش !! اونوقت تکلیف ماها چی میشه ؟^__^
کی برامون آشپزی میکنه ؟! غذا میپزه ؟! و الی آخر ؟! اونوقت وقتی ما بیایم اینجا باید چکار کنیم ؟!
به خنده بهش گفتم میخواهی من نرم ؟:))
گفت نه جدی ؟! واقعا تکلیف من و باقی مهمانای که میان اینجا چی میشه ؟^__^
یهو داداش کوچکه رو به زنداداش کرد و گفت :اصلا فکر کن این خونه با تمام این امکانات تو شمال کشور بود !
کلیدش هم داشتی و توام برای زمانهای استراحت و تفریح هاتت میرفتی اونجا اونوقت انصافاً چکار میکردی ؟!
جز اینکه خودت خانوم خونه بودی برای خودت آشپزی و خونه داری میکردی ؟!
پس از این به بعد همین فکر کن چه خواهری باشه چه به هر علتی نباشه ! فکر کن خونه خودته و باید خانم خونه باشی و دیگه مهمون نیستی!
اونوقت دیگه سخت نیست با این داستان روبرو بشی !! سخت هم نگیر !
بعد صبحت های داداشم ، قیافه زن داداشم یه کوچولو دیدنی بود :))
اونوقت بود که من گفتم من حتی اگر متاهل بشم تو این شهر نخواهم ماند :)) پس با خیال راحت از خودتون پذیرایی کنید :)))
بعد رفتن اونا بود که داداش کوچکه اومد رو منبر و گفت ببین همش تقصیر خودته که انتظارات اینا رو بردی بالا !!
اینقد از خودت و آینده ات گذشتی برای همین انتظارات اینا این شکلی رفته بالا !! کلی هم منو موعظه نمود که از این به بعد
این همه از خودت نگذر و به فکر خودت و سلامتی و آینده ات باش:)
+
درب کامنتدونی بدون تایید بازه :)
برچسب:
نویسنده: آریا رحمانی