خرید بک لینک

تو این دغدغه های ذهنی امروز :| داستان خاله ام رو کجای دلم بذارم ؟:|:(


خاله بهم زنگ زد و گفت امشب یه توکه/نوک پا بیا کارت دارم گفتم مهمون دارم خاله اگر میشه بعدا بیام ؟! بعد گفت : پس فردا بیا :|:(



+

بجز اون مورد مامورم کرده که روز شنبه و یکشنبه که روضه دارن مدیریت روضه رو بر عهده بگیریم و نذارم کسی تو آشپزخونه بخنده

و جیکش در بیاد :|| کلی هم نوشابه برام باز کرد که تو بعله مدیریتت ماشاء الله خیلی خوبه و اینا !

پشت خط بهش گفتم خاله من خودم استاد خنده ام چه طوری آخه این کار رو از بقیه بخوام ؟!:| ولی نشنید :|

عملا بهم غیر مستقیم گفت : امسال دیگه نخند :| دیدین این بچه کوچولوها رو بهشون یه کار میدن که دیگه سر و صدا نکنند ؟!

دقیقا خاله به همین روش بهم فهموند که امسال با پارسال خیلی فرق میکنه :| خنده بی خنده :|

خب چکار کنم خنده دست خود آدم که نیست :|

هست ؟ نیست خو پیش میاد :|

باید این دو روز روضه شون رو قرص ضد خنده بگیرم بخورم:||

روضه خنده نداره ها ولی خب فکر کنین کل دخترا رو تو آشپزخونه جمع میکنن بعد هر کی یه چیز بگه خب میخندی :|

الان هم عملا مدیرم کرد که خودم نخندم :|

هر کسی بهم بخنده دعا میکنم خنده اش قطع بشه :|


امضاء

واران هستم یه مدیر:|


کامنتدونی بازه :| بلکه همگی با هم خندیدیم :| حداقل بجای شنبه و یکشنبه :|

با هم بخندیم ولی به هم نخندیم :|:)

برچسب: نخندیدن, نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت: 22:24

صفحه بندی