حاجی(۱) توی بیمارستان هفده شهریور بستری بود . یک روز پدرم رفت ملاقاتش، وقتی برگشت
گفت : بابا این فرماندت (۱) عجب مردیه !
گفتم : چطور ؟
گفت : اصلاً اهل این دنیا نیست ، این جا موقتی مونده ، مطمئنم که جاش، جای دیگه ایه.
ظاهراً خیلی خوشش آمده بود از حرفای حاجی ، ادامه داد : همین جور که صحبت میکردیم ، حرف شد از حوریه .
تو گوشش گفتم : خلاصه حاج آقا رفتی اون دنیا ، یکی ام برای ما بگیر .
اونم خندید و گفت : چشم .
بعدش ، حرفی زد که خیلی معنی داشت .
بهم گفت : ما صد تا حوریه ی اون دنیا رو به همین زن خودمون نمی دیم .
گفتم : حاجی همسرش رو خوب شناخته ، قدر همچین زن فداکار و صبوری رو ، کسی مثل حاجی باید بدونه.
+
نقل قول از آقای مجید اخوان
++
(۱) شهید عبدالحسین برونسی
+++
اینجا رو هم دریابین :)
برچسب: حوریه,
نویسنده: آریا رحمانی