
آن سال حسین و دختر بزرگم ، پشت کنکور ماندند و قبول نشدند. بین دوست و دشمن ، تک و توکی می گفتند: اینا فرزند شهید هستن و سهمیه هم که دارن، عجیبه که توی کنکور قبول نشدن! بعضی از آنهایی که فضولی شان بیشتر است ، طعنه های دیگری هم می زدند و در واقع با زبانشان نیش می زدند. حسابی ناراحت بودم و گرفته .بیشتر از من، بچه ها زجر می کشیدند. همه ی تلاششان را کرده بودند ، که به جایی نرسید. گویی دیگر امیدی ب...
ادامه مطلب