
حاجی(۱) توی بیمارستان هفده شهریور بستری بود . یک روز پدرم رفت ملاقاتش، وقتی برگشت گفت : بابا این فرماندت (۱) عجب مردیه ! گفتم : چطور ؟ گفت : اصلاً اهل این دنیا نیست ، این جا موقتی مونده ، مطمئنم که جاش، جای دیگه ایه. ظاهراً خیلی خوشش آمده بود از حرفای حاجی ، ادامه داد : همین جور که صحبت میکردیم ، حرف شد از حوریه . تو گوشش گفتم : خلاصه حاج آقا رفتی اون دنیا ، یکی ام برای ما بگیر . اونم خندید و ...
ادامه مطلب